ماجرای ازدواج یعقوب!

در روزگاران گذشته جوانان بیکار و جویای کار علاوه بر مهاجرت به شهرها، به روستاهای همجوار نیز می رفتند. آنها نزد اربابان روستا یا اشخاص متمولی که دارای مال و حشم فراوان بودند به چوپانی می پرداختند.

اکثر گله داران آن دوره حاجی بودند....اما دلیل اینکه چرا سر سال که می شد و موعد پرداخت دستمزد چوپان بخت برگشته فرا می رسید،وجهی نداشتند تا حقوق سالانه وی را پرداخت کنند جای بسی سوال است؟!

گاهی سالها پرداخت حقوق به تعویق می افتاد و چوپان می بایست پس از سالها کار و تلاش شبانه روزی دست از پا درازتر بی هیچ جیره و مواجبی روستا را ترک گفته، به شهر و دیار خود بازگردد..

در این میان کارفرمای متدین و دلسوز ما که وجدانش راضی نمی شد چوپان بیچاره بدون دریافت مزد کارش به ولایت خویش بازگردد از تنها راه باقیمانده که می توانست رضایت خاطر چوپان را برآورده کند استفاده می کرد.کارفرما یکی از دختران دم بختش را در ازای کارمزد به چوپان می داد...وی را حسابی نمک گیر کرده و ابدی در روستا ماندگار و پای بندش می کرد!

مکانی برای سکونت دختر و دامادش در نظر می گرفت و در نهایت نام خانوادگی خود را برای داماد سرخانه خود می گذاشت و این گونه می شد که حاجیان مهربان ضمن اینکه بابت چند سال زحمت شبانه روزی چوپان وجهی پرداخت نکرده بودند، دختر خود را نیز به خانه بخت فرستاده بودند...بدون اینکه در این میان شخصی ناراضی بوده یا احساس کند کلاه برسرش رفته است!

چوپان بینوا هم که حالا به نان و نوایی رسیده بود انتظاری بیش از این از کارفرما و امیر خود نداشت....!

کار،مسکن،همسر سه رکن مهم زندگی و مهمتر از همه: نام خانوادگی یک آدم سرشناس در روستا، که ضمیمه نام مبارکش می شد....

یعقوب از جمله جوانانی بود که نزد حاج الله مراد چوپانی کرد...همانجا ماند...ازدواج کرد...نام خانوادگی عربگل را برای خود انتخاب نمود و تا پایان عمر به خوبی و خوشی زندگی کرد....

قصه ما و شجره نامه خاندان عربگل در این بخش به پایان می رسد....

تا شبی دیگر و داستانی دیگر

مواظب خودتون و مهربونی هاتون باشید.

یا علی