از سری ماجراهای جالب و شنیدنی حاج نسا

داستان واقعی...
به نقل از پدر مرحومم(امیر کربلایی علیگل)

سالهای خیلی دور خداوند فرزند پسری به اسماعیل عمو و پری زن عموی بنده، عطا می فرمایند.خانواده عمو جان اسم نوزاد را عباس می گذارند...
چند ماه بیشتر از تولد عباس نگذشته بود که کودک بینوا سخت بیمار شده و سپس فوت می کند...
فصل پاییز بود و هوا سوز زیادی داشت...
اسماعیل عمو از پدر بنده می خواهد که به قبرستان رفته و قبری کنده و آماده کند...
حاج پری نیز شخصی را در پی حاج نسا(عمه اش) برای شستشوی کودک و مراحل دیگر تدفین روانه می کند...
پدرم به قبرستان رفته قبر کوچکی کنده و منتظر خانواده عمو می ماند...انتظار طولانی شده و خبری از آمدن عمو و طفل فوت شده اش نمی شود...
پدرم از سوز سرما تصمیم می گیرد به داخل قبر رفته و منتظر بماند...هر چند دقیقه یک بار برخاسته نگاهی به بیرون قبر انداخته و چون کسی را در آن حوالی نمی بیند مجدد به داخل قبر بر می گردد..

خانواده عموجان پس از آماده نمودن کودک،جنازه وی را بر روی الاغی که حاج نسا بر آن سوار بود قرار داده و آنها را راهی قبرستان می کنند...
حاج نسا کم کم به قبرستان و نزدیک قبر کودک می رسد...
پدرم که از انتظار طولانی و سرما خسته شده بود بار دیگر از جا برخاسته و بیرون را نگاهی می اندازد.
برخاستن پدرم از داخل قبر همان و رم کردن الاغ حاج نسا همان...
الاغ بیچاره چنان رم می کند که چند مرتبه به دور خود چرخیده و قصد فرار به سرش می زند که با کمک پدرم و حاج نسا بالاخره مهار می شود...
حاج نسا نیز حسابی ترسیده بود و رنگ به رو نداشت تنها کاری که در آن لحظه توانست انجام دهد گرفتن جنازه و جلوگیری از سقوط آن بود...

خلاصه پس از گذشت دقایقی چند، بالاخره حاج نسا زبان باز کرده و می گوید؛ امیر! این چه کاری بود کردی...؟! کم مونده بود از ترس سکته کنم بمیرم... واسه چی تو قبر رفته بودی؟!
پدرم که از شدت خنده نمی توانست حرف بزند به زور جلوی خنده اش را می گییرد و جواب می دهد؛ من قبر و کندم، منتظر موندم بیایید...نیومدید....وقتی دیدم هوا سرده و از شما خبری نیست از سوز سرما داخل قبر پناه بردم...چند بار هم بیرون اومدم و اطراف رو نگاه کردم بازم خبری نبود....
سپس با خنده ادامه می دهد...ولی حاج نسا تو این سرمای کشنده خدا به هر دومون خیلی رحم کرد...
به تو رحم کرد که نمردی...
به منم رحم کرد که مجبور نشدم دوباره قبر بکنم...
بعد ادامه داد راستی چی شد تو یهویی و بی سر و صدا بالا سر قبر آماده شدی؟!
حاج نسا گفت؛ من از دور داشتم می اومدم تو رو ندیدم...تعجب کردم با خودم گفتم پس امیر کجا رفته؟! 
این ور و اون ورو نگاه می کردم که خودم رو بالای سر قبر دیدم....
بعدشم که........

و هر دو به شدت خندیدند...

******
این بود ماجرای جالب و شنیدنی حاج نسا...
اقوام حاج نسا(عربگل ها) به حاج نسا(تاجی) می گفتند...

******
روح همه درگذشتگان این ماجرا شاد