خاطره سینما رفتن من برای اولین بار
حدودا سال شصت وشش بود. تصمیم گرفتم سفرکوتاهی برای سیاحت و دیدار اقوام به پایتخت داشته باشم. برای بار دوم بود که به تهران می آمدم.
چند روزی که از آمدن من به شهر گذشت و دیدار با اقوام و آشنایان حاصل شد، یکی از اقوام شهرنشین مان که اجالتا چند روزی بود چترم را آنجا باز کرده بودم، قصد کرد ما را با مکان های دیدنی تهران آشنا کند...
اولین مکان
رفتن به سینما
به اتفاق خانم فامیل و دختر یکی از اقوامشان و فرزندان خود فامیل راهی سینما شدیم. پس از طی مسافتی با اتوبوس های شرکت واحد به نزدیکترین سینمای مورد نظر رسیدیم.
خانم فامیل، داخل گیشه بلیط فروشی رفت و به تعداد، بلیط تهیه کرد.
به سمت در سالن به راه افتادیم.
با باز شدن در، وارد مکان بسیار تاریکی شدیم که چشم چشم را نمی دید.
در همین لحظه آقایی چراغ قوه به دست به استقبالمان آمد. آقای مسئول، چراغ قوه را جلوی پای ما گرفته بود و پیش می رفت ما هم پشت سر ایشان کور مال کورمال مسیر را می پیمودیم. تا وسط های سالن که رفتیم آقای محترم چراغ قوه به دست، مسئولیتشان در قبال ما تقریبا تمام شد. ما را به سمت صندلی ها راهنمایی کرد و به دنبال کار خود رفت.
ما هم به ترتیب روی صندلی های مشخص شده نشستیم و چشم به پرده بزرگ سینما دوختیم.
همین جا باید اعتراف کنم که برای اولین بار بود سالن سینما را از نزدیک می دیدم ولی اولین بار نبود پرده سینما را در حال نمایش فیلم می دیدم. در سالهای 1361/62 چندین بار از طرف خانه فیلم آشتیان یا اراک، درست به خاطر ندارم، دستگاه آپارات به روستا آورده بودند و چند فیلم سینمایی در مسجد به نمایش گذاشته بودند.
اولین فیلمی که در روستا به نمایش درآمد "توبه نصوح" نام داشت_نقش اصلی این فیلم را زنده یاد فرج الله سلحشور در نقش لطفعلی خان بازی کرده بودند.
بعد از ظهر تیم مسئول نمایش در مسجد روستا مستقر شدند و تا اوایل شب و تاریکی هوا بلیط فروختند و مسجد را برای نمایش فیلم آماده کردند. وقتی هم که هوا کاملا تاریک شد در مسجد را بستند و فیلم روی پرده ای که در قسمت جنوبی مسجد به دیوارنصب شده بود به نمایش در آمد.
مسجد مملو از جمعیت بود و همگی منتظر و مشتاق که تماشای فیلم را از دست ندهند. شاید تعداد کثیری از مردم برای اولین بار بود که فیلم می دیدند.
با شروع فیلم، کلمه لا اله الا الله با صدای بلندی در فضا ی تاریک مسجد پیچید و در پی آن تصویرِ جمعیتی که تابوتی روی دوش داشتند و به سمت قبرستان در حرکت بودند، نمایان شد. چنان وحشتی سرتا پای وجودمان را فرا گرفته بود که قابل وصف نیست.
هوا تاریک بود و همه جا ساکت،قبرستان و میت و خلاصه فضای خفقان و ترس حاکم بود.
بازهم اعتراف می کنم که همه ترسیده بودند. یکی دو نفری هم پس از تماشای فیلم از ترس بیمار شده و در بستر افتادند. اما در این شرایط کاری از دست کسی ساخته نبود. شاید می شد از خیر بلیط دو تومنی و تماشای ادامه فیلم گذشت اما محال بود مسجد را ترک کرد و به سمت منزل رفت. هیچ راه گریزی نبود مسیرخانه ها دور بود و کوچه پس کوچه ها تاریک...این وضع برای ما که کم سن بودیم سخت تر بود.
(("توبه نصوح" نام فیلمی بود به کارگردانی محسن مخملباف و تولید سال 1361 .
موضوع فیلم از این قرار بود که لطفعلی خان که کارمند بانک است بر اثر سکته می میرد ولی درهنگام دفن زنده شده و از جا بر می خیزد. اودر اثر این اتفاق به این فکر می افتد که از افرادی که می شناسد حلالیت بگیرد غافل از اینکه مسیر سختی پیش رو دارد.))
ناگفته نماند که در کل صحنه های فیلم، ترسناک ترین صحنه همان ده پانزده دقیقه ی اول بود. البته باقی این قصه را بعدها از زبان اطرافیان شنیدم که نمایش را تا آخر دیده بودند وگرنه من که همان دقایق اول و با شنیدن صدای لا اله الا الله صد و هشتاد درجه چرخیده و پشت به پرده سینما و رو به جمعیت نشسته و اندام سمعی و بصری را کلهم اجمعین از کار انداخته بودم.
فیلم سینمایی بعدی که آورده بودند فیلم عمر مختار بود که محصول کشور لیبی و عمان بود.
بگذریم از داستان اصلی غافل شدیم...نیم ساعتی بود که زل زده بودیم به پرده سینما و با اشتیاق تمام مشغول تماشای فیلم بودیم.
اسم فیلم "صعود" بود به کارگردانی آقای فریدون جیرانی. داستان فیلم تلاش کوه نوردانی را به تصویر می کشد که برای صعود به قله تمام موانع را پشت سر گذاشته و با مشکلات عدیده ایی رو به رو می شوند و در نهایت به هدف خود که فتح قله بود، می رسند.
ساعتی از تماشای فیلم نگذشته بود که از نشستن روی صندلی احساس ناراحتی کردم. پیش خودمان بماند، چند بار هم از این وضعیت در دل احساس نارضایتی کرده و به سازنده صندلی های به این باریکی و ناراحتی بد و بیرا گفتم. عرض ده سانتی صندلی را در نظر بگیرید...حتی چند بار پشت سر هم و به فاصله نسبتا کم یاد پیت های نفتی افتادم که در مواقع ضروری از آنها به جای صندلی استفاده کرده بودیم. با انداختن تشکچه ای کوچک روی پیت تقریبا همه چیز اوکی بود. در این وقت دیگر چشمم با تاریکی داخل سالن خو گرفته بود و می توانستم نظارت کامل بر اطراف داشته باشم. نگاهم را از پرده سینما گرفته ومتوجه اطرافم کردم. از وضعیت غیر معمولی که می دیدم مات و متحیر ماندم.
چشمهایم را بسته و مجدد باز کردم....بله درست دیده بودم...جمعیت حاضردر سینما خیلی راحت روی صندلیهایشان نشسته بودند و به پشتی صندلی تکیه زده و با آرامش خاصی مشغول تماشای فیلم بودند.
کنجکاوی باعث شد نگاهی به پشت سرداشته باشم تا وضعیت تماشاچی های عقبی را هم بسنجم!؟
در ردیفهای پشت سرِما خوشبختانه کسی ننشسته بود. فقط جوانی به تنهایی روی یکی از صندلیهای چند ردیف عقب تر نشسته بود و با آرامش مشغول تماشای فیلم بود...کم کم به صندلی هایی که ما چند نفر روی آن نشسته بودیم مشکوک شدم.ارتفاع صندلی های بقیه تماشاچیان با کف سالن حدودا نیم متر بود اما صندلی ما اگراقراق نباشد ارتفاعش تقریبا به یک متر می رسید... در واقع صعود اصلی را ما انجام داده بودیم نه بازیگران فیلم!
همین مسئله ارتفاع باعث شد دستی به قسمت تحتانی صندلی برده و دلیل تفاوتش را با بقیه صندلی ها کشف کنم.
در کمال ناباوری متوجه شدم که صندلی ها تاشو بوده و امکان باز کردن آن وجود داشته و ما به علت عدم آگاهی به این سیستم نه چندان پیچیده چه عذابی را متحمل شده بودیم. آرام ازجا بر خاسته و صندلی تا شده را باز کردم.
زمانی که پی به ناشی گری خود بردیم از شدت خنده و خجالت دیگر چیزی از ادامه فیلم متوجه نشدیم.
برق ها روشن شد و فیلم پایان یافت و ما چند نفر خیلی آهسته و آرام سالن سینما را ترک کردیم.
فردا شب ادامه ماجرا را که گشت و گذار در یکی دیگر از مکانهای تهران بود را برای شما می نویسم.
یا علی
خدانگهدار