مختصر زندگی نامه و دلاوریهای شالی
بسم الله الرحمن الرحیم
مختصر زندگینامه و دلاوریهای شالی
در سالهای خیلی دور شاید حدود 200 یا 250 سال قبل در روستای خراب( بهارستان) خواهر و برادری زندگی می کردند که محل زندگی و منزل آنها در حیاط و خانه کنونی مرحوم شمس الله عباس بود.
این خواهر و برادر به احتمال قوی اصالتشان برای روستای ما نبوده، لذا هیچ پیشینه یا پسینه ای از این دو نفر باقی نیست و ظاهرا هیچ یک از خواهر و برادرها ازدواج نکرده بودند.
شالی دکان کوچک خوارو بار فروشی داشت و از این راه امرار معاش می کرد. و علاوه بر آن امنیت کاروانها یی که از ساوه به اراک می رفتند را نیز بر عهده داشت.
از طغرود ساوه تا داود آباد اراک تحت حفاظت و کنترل شالی بود. به دلیل شجاعت و دلاوری های شالی، راهزنان در محدوده امنیتی او قادر نبودند به کاروانها حمله کرده و مال و اموالشان را تصاحب کنند. همین امر باعث کینه توزی و دشمنی راهزنان با شالی شده بود، در واقع راهزنان با وجود شالی کسب و کارشان را از دست داده و منبع در آمدی برای امرار معاش نداشتند.
در اینجا باید یاد آور شوم که: شالی مبلغی را از کاروانیان برای حفاظت و امنیت کاروانشان می ستادنده. ( همانند عوارضی های امروزی).
روزی کاروانی در نبود شالی از ده می گذرد بدون آنکه عوارض خود را پرداخت نماید. و روی برگه ای به حالت تمسخر، می نویسد: پول گرفتی!؟ طلبت! سپس کاغذ را زیر سنگی می گذارند و روستا را ترک می کنند.
شالی وقتی به روستا باز می گردد و از عبور کاروان و از وجود نامه با خبر می شود اسبش را زین کرده و بتاخت در پی آنها می رود.
نرسیده به داود آباد به کاروان می رسد و به رئیس کاروان می گوید: در پی پیغامی که برایم گذاشته بودید آمدم! هم اکنون با من به روستا بازگردید تا جواب پیغامتان را دریافت کنید.
((بر فرض مثال اگر مبلغ باج یا عوارض در آن زمان را یک تومان در نظر بگیریم،)) قافله سالار به شالی پیشنهاد می دهد که به جای یک تومان ده تومان بگیرد و همین جا بی خیال بازگشت شان شود اما شالی نمی پذیرد و می گوید: نه؟
اصلا حرفش را هم نزنید! اینکه ده تومان است صد تومان هم بود باز هم نمی پذیرفتم.شما باید حتما برگردید بیایید خراب و همان جا یک تومان را بدهید بیشتر هم نمی خواهم. تا شما باشید که من بعد حد و حدود خودتان را بشناسید!
کاروانیان بالاجبار به روستا باز می گردند و خراج را طبق خواسته شالی در همان مکان همیشگی پرداخت می کنند. بعد از اخذ عوارض شالی به رئیس کاروان می گوید: اگر حق و حقوق خود را می شناختید کار به اینجا نمی کشید. حالا هم می توانید بروید.
پیش تر عرض کرده بودم که: راهزنان، دشمن سر سخت شالی بوده و همیشه در پی انتقام از وی بودند. با وجود مردی شجاع و دلیر،منطقه بین ساوه تا اراک از حیث وجود سارق و راهزن کاملا پاکسازی شده بود.
در یکی از شبها ی تابستان که شالی در ایوان خانه نشسته بود تیری نا غافل به شالی اصابت کرده و او را شدیدا زخمی می کند.
چند تن از راهزنان از بالای کوه روبروی خانه شالی او را هدف گلوله قرار داده بودند اما به دلیل تاریکی هوا نمی توانستند درست تشخیص دهند که آیا تیر به شالی اصابت کرده یا نه؟
خواهر شالی شروع به سر و صدا می کند اما شالی آرامش می کند و می گوید: سر و صدا نکن خواهر. اگر راهزنان مطمئن شوند که من تیر خوردم و زخمی شدم بی شک به خانه و زندگی مان حمله می کنند و ضمن به غارت بردن مال و اموالمان، تو را نیز با خود خواهند برد.
تفنگ مرا بردار و به سمت آنان شلیک کن.
خواهر شالی تفنگ را برداشته و شروع به تیر اندازی می کند. چند تیر که می اندازد، راهزنان به خیال اینکه تیرشان خطا رفته و شالی هنوز زنده است خوف برشان می دارد به سرعت پا به فرار گذاشته و بتاخت محل و منطقه را ترک می کنند زیرا تردیدی نداشتند که در صورت زنده بودن شالی آنها جان سالم به در نخواهند برد.
پس از رفتن آنها شالی به خواهرش می گوید: تیر به قسمت بدی از بدنم خورده و من امشب از بین خواهم رفت. بعد از مرگ من سر و صدا راه نینداز. تا صبح صبر کن وقتی هوا روشن شد به مردم اعلام کن که من از دنیا رفته ام. مراسم تدفین را انجام دهید بعد از مراسم، اسباب و وسایلت راجمع کن و از روستا برو. دیگر اینجا برای یک زن تنها امن نیست. بعد از من از دست راهزنان و دشمنان در امان نخواهی ماند.
لحظه وداع خواهر و برادر فرا می رسد. شالی از دنیا می رود و طبق وصیت وی بعد از مراسم تدفین، خواهرش برای همیشه روستا را ترک می کند.
محل دفن شالی مشخص نیست.
روایت است که خواهر شالی روستا را به مقصد ندر آباد ترک نمود. حال اینکه اصالتا برای روستای ندر آباد(نادر آباد) بوده اند؟ یا در آنجا اقوامی داشته؟ هیچ سند و مدرک معتبری در دست نیست)
در اینجا قصه شالی و مختصر زندگینامه او به پایان تلخ خود رسید. نقل زندگی شجاعانه شالی و خواهرش نسل به نسل دربین بهارستانیها گشته و زین پس نیز ادامه خواهد داشت.
امیدوارم از خواندن قصه لذت برده باشید.
شاعر در وصف شالی و دو غیور مرد خلج دیگر این چنین سروده است:
ستون خلج است محمد محراب طالب از بوقه و شالی ز خراب
از شالی و محمد محراب و طالب با عنوان ستون خلج یاد شده..
محمد محراب اهل آمره، طالب اهل بوقه و شالی نیز اهل خراب بوده است.
خداوند_ شالی، خواهرش و همه اموات را مورد رحمت خویش قرار دهد.آمین
تا هفته دیگر و داستان واقعی دیگر بدرود.
یا علی